ماجراهای من و مترو

به همین راحتی

 

تازگی ها فروشنده ی مردی لواشک ها را از فروختن انحصاری در واگن خانوم ها در آورده

از مترو که پیاده می شی رو چمن ها ایستاده و داد می زنه:

لواشک رولی ١٠٠٠

پاکتی ۵٠٠

روزای اول که از جلوش رد می شدم کلی باید فکر می کردم رول لواشک چیه دیگه؟

بعد متوجه شدم که به زبان فنی!! منظورش همون "لواشک های لقمه ای ده تایی" واگن خانوم هاست که به این راحتی ها تموم نمی شه

به همین راحتی

ما آدم ها گاهی حرف های هم رو نمی فهمیم 

+   پریای خط خطی ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
    پيام هاي ديگران  
 

صورتی

کفش های صورتی دختری که بالای سرم ایستاده توجهم رو جلب کرد

یه رنگ خاصی بود صورتیش

بین صورتی و سفید

از اون رنگ ها که دوست دارم و مطمئنم سالیان سال دوستش خواهم داشت

نگاهم بالاتر رفت

کیفش هم همون رنگی بود و شالش هم

یه پاپیون بزرگ صورتی پررنگ تر هم رو کیفش

وای خدایا چه قدر صورتی

- خانوم می خواید کیفتون رو بذارید رو پای من؟

دلم می خواست صورتی اش رو لمس کنم

- آخه زحمت می شه

- این چه حرفیه من که نشستم

و من شدم یه بغل پر از صورتی

 

موبایلش زنگ خورد

- خانوم موبایلتون

موبایلش رو از کیفش درآورد

موبایلش هم صورتی بود و یه عروسک بلاتکلیف ازش آویزوون

و من داشتم به این همه صورتی فکر می کردم

- نه عزیزم من تهران نیستم

شاید آخر هفته

منم دلم برات تنگ شده می آم زود زود

موبایل رو قطع کرد و گذاشت تو کیف

یه گوشی دیگه از جیبش درآورد

- سلام عزیز دلم

گوشی دوم اما

صورتی نبود

باور کنید!

 

+   پریای خط خطی ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۳
    پيام هاي ديگران  
 

قانون جذب!!

با هم وارد واگن شدند

سرم رو لحظه ای بلند کردم و نگاهم روشون لغزید

دو تا دختر هم سن و سال بودن با لباس فرمی که نشون می داد همکارن

یکیشون کنار من نشست و اون یکی رو به روش

مشغول خوندن بودم:

سخت رویی که ندارد هیچ پشت    بهره جویی از درون خویش کشت

- ببخشید خانوم شما متوجه شدید که من وقتی اومد ساک همرام بود یا نه؟

سرم رو بالا آوردم، دختری که کنارم نشسته بود پرسید

- راستش حواسم به دستتون نبود

سرم رو خم کردم و زیر صندلی رو نگاه کردم

دخترک رو به رویی کتابی تو دستش بود و کلی کاغذ رنگی که چیزهایی رو یادداشت می کرد و به هر صفحه می چسبوند...

بدون این که سرش رو بلند کنه گفت:

- شاید تو فروشگاه جا گذاشتی

- نگو تو رو خدا! یعنی باید برگردم این همه راهو!

دخترک نیم نگاهی کرد و چیزی روی برگه یادداشت کرد

و من به خوندم ادامه دادم:

پاک می بازد نباشد مزدجو        آن چنان که پاک می گیرد ز هو

می دهد حق هستی اش بی علتی    می سپارد باز بی علت فتی

- نخیر! نیست که نیست

دخترک همکار با اکراه سرش رو بلند کرد وگفت

یا باید بری فروشگاه پیداش کنی یا این که از بچه ها بگیری آخه من که ندارم بهت بدم خلاصه یه فکری بکن!

دخترک از جا بلند شد:

- باشه پس بر می گردم

- باشه خداحافظ

و سرش رو از کتاب بلند نکرد

خانوم چادری که کنار دختر نشسته بود ازش پرسید

- چه کتابیه؟

دخترک جلد کتاب رو نشون داد

"قانون جذب"

و من چشمم از روی جلد قرمز کتاب سرید روی حلقه ی دخترک

و به خواندنم ادامه دادم:

که فتوت دادن بی علت است          پاکبازی خارج هر ملت است

+   پریای خط خطی ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۱
    پيام هاي ديگران  
 

بادکنک ها

اsmab82c.jpg

از دفعات نادریه که رو صندلی های ایستگاه مترو نشستم
مترو برای من و خیلی های دیگه محل حرکته
اما گاهی وقتها دلم می خواد بشینم
روی سکو طبق معمول شلوغه
صدای مردی توجهم رو به خودش جلب می کنه
دو تا مرد میانسال با دو تا نایلون بزرگ به سمتم صندلی ها می آن
می شنین رو چند تا صندلی اون طرف تر
یکیشون یهو داد می زنه:
بادکنک ، بادکنک
او یکی بهش می گه:
چند بار بگم این جا نه!
داخل قطار!
می خوای بگیرنمون!
یه پسر بچه کوچیک پای مامانش رو می گیره
و با دست به بادکنک هایی که به زور تو نایلون چپونده شده اشاره می کنه
- چی می گه مامان؟ نمی تونم بغلت کنم. الان تمام دستت رو می مالی به صورتم همه چیز رو به هم می ریزی
و بدون این که به پسرک نگاه کنه سعی می کنه خودش رو تو آینه مقعر ایستگاه مترو تماشا کنه
صدای مرد دوباره توجهم رو جمع می کنه
- خجالت می کشی؟ از کی؟از اینا؟ خجالت نداره که.... این ها حتی خودشون هم نمی دونن دارن کجا می رن!!
قطار وارد ایستگاه می شه
سریع از صندلی بلند می شم تا تو این جمعیت گم بشم
چرا عجله دارم واسه این یکی شدن؟
بر می گردم و می بینم دستم خورده به دست دختر چادری که بغلم نشسته
و یه چیزی از دستش افتاده
-ببخشید خانوم
- مهم نیست
در حالی که دستپاچه دنبال چیزی روی زمین می گشت
بالا رو نگاه کرد
-شما برید مهم نیست
و من خیره شدم به لکه لاک صورتی تازه ای که روی چادرش افتاده بود
و یاد اون همه بادکنک می افتم تو اون نایلون بزرگ

+   پریای خط خطی ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٥
    پيام هاي ديگران  
 

که می گوید مایوس نباش؟

تو ایستگاه صادقیه ایستادم

جمعیت روی سکو پراکنده اند

مدت هاست که کاری به خط قرمز لبه سکو ندارند

ساعت دیجیتالی سکو خاموش است

چشمم به دوربین روی سکو می افته

چند قدم پشت خط قرمز می ایستم

چندی است کسی برای آمدن قطار سرک نمی کشد

به رو به رو خیره می شم

خیابان پشت مترو

ماشین های بی سرنشین

مسافران در انتظار

و گل سرخ زیبایی که در باغچه خشکیده سخاوتمندانه روییده است

و من

بدون ساعت مچی

بی آنکه سرک بکشم

زیر لب زمزمه می کنم

که می گوید «مایوس نباش»؟

من امیدم را در یاس یافتم

من مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم گر گرفتم...

 

 ماسکی روی صورتم نیست

چندی است که عمیق نفس می کشم

 

+   پریای خط خطی ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٦
    پيام هاي ديگران  
 

آن کس که مست گردد خود این بود نشانش

.jpg

کارتم رو می زنم و می رم روبروی گیت ها می ایستم

پایین رو سکو سوز سردی می آد ترجیح می دم این جا رو بروی گیت ها بایستم

به نرده های مترو تکیه می دم و خیره می شم به گیت

دخترکی داره می دوئه سمت گیت نفس نفس می زنه و سراسیمه دنبال کارت بلیت تو کیفش می گرده. در حالی که نگران به پله برقی ها خیره شده بود بدون اینکه به اعتبار باقیمانده بلیت نگاه کنه گیت رو رد کرد

از بالا نگاهی به سکو می کنم هنوز مترو نیومده...

دختر جوانی در حالی که داره با موبایل صحبت می کنه و لبخند می زنه داره می آد سمت گیت. لبخندش به چهارشنبه ها می خوره اما مطمئنم این لبخند از جنس روزهای هفته نیست. یعنی مطمئنم اگه شنبه هم بود همین طوری لبخند می زد. کیف دوشیش رو می ذاره رو کارت خوان اما گیت باز نمی شه. موبایل رو با شونه اش می گیره و با یه دست کیف پولش رو پیدا می کنه و می ذاره رو کارتخوان. در حالیکه همچنان لبخند می زنه و صحبت می کنه گیت رو رد می کنه بی اونکه به اعتبار باقیمانده نگاهی بکنه

پشت سرش دختر دیگه ای می آد با یه کیف پول قرمز، تو فکره. آرم به سمت گیت می آد و بلیتش رو می زنه. نگاهی هم به  مانیتور می اندازه. اما مطمئنم باقیمانده بلیتش رو نمی بینه.

یهو صدای ترمز قطار می آد و من به خودم می آم

آروم آروم به سمت پله برقی ها می رم

به دخترها فکر می کنم...چقدر آشنا بودن

و رعنا فرهان در گوشم فریاد می زنه:

گه می‌فتد از این سو گه می‌فتد از آن سو

 آن کس که مست گردد خود این بود نشانش

+   پریای خط خطی ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
    پيام هاي ديگران  
 

پشت سرش هم نگاه نمی کنه

 

نگاهی به پله ها می اندازم

ترجیح می دم تو ازدحام جمعیت از همون پله برقی استفاده کنم

خلاصه پام به اولین پله می رسه

جلوتر از من کیف آقایی به زنجیری که به موازات پله برقی آویزونه می خوره

یا کیفش رو می زنه؟

پله بالا می ره و به زنجیر می رسم

داره تکون می خوره

آقا داره از گیت خارج می شه

پشت سرش هم نگاه نمی کنه

و من نگران به زنجیر خیره شدم

داره می لرزه

 

+   پریای خط خطی ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۳
    پيام هاي ديگران  
 

این دفعه سیب رو می خورم...

apple.jpg

ساعت هفت غروبه

خودم رو روی یکی ازصندلی های زرد مترو می اندازم

چشمام رو رو هم می ذارم

تمام کلماتی که از صبح انتخابشون کردم، تایپشون کردم جلوی چشمام رژه می رن

ناگهان چیزسردی روی  زانوم حس می کنم

چشمام رو که باز می کنم دخترکوچولویی سیبش رو روی زانوم گذاشته

و با لبخندی شیطنت آمیز نگاهم می کنه

لبخند بی رمقی می زنم

می دوئه سمت پله ها

دلم هوس بهشت کوچکم رو کرده

آره رو همون ابرا...

چشمام رو رو هم می ذارم

داغ میشن

من سیب رو خوردم؟!؟

دلم سیب می خواد

اما طعم شوری روی لبهام حس می کنم

به خودم می آم و صورتم رو پاک می کنم

من سیب نخوردم

و من از بهشت رانده شدم

تنهای تنها

دلم سیب می خواد و یه بهشت کوچولو

آره رو همون ابرا

این دفعه سیب رو می خورم

شاید با هم از بهشت رانده شدیم...

مترو وارد ایستگاه می شه و من آدامسم رو از کیفم در می آرم

با طعم سیب...

+   پریای خط خطی ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٦
    پيام هاي ديگران  
 

من می ترسم

CubistDNA.jpg

یه عالمه کاغذ با یه روانویس صورتی رو از کیفم در می آرم

کیفم رو جابه جا می کنم رو پام و شروع می کنم به خوندن

مترو انگار قصد حرکت نداره

و واگن هی شلوغ و شلوغ تر می شه

و من

بیشتر و بیشتر درگیر کاغذ پاره ها

دلم برای نوشتن تنگ شده از بس که خوندم

اما دنیایی شده برای خودش این کاغذهای من

این همه ایده این همه آدم تو قطارهایی که با تاخیر حرکت می کنن

و من غرق در دنیای کاغذی

من نمی بینم، نمی شنوم

اما هیچ چیز متوقف نمی شه تا من برسم

و من می ترسم...

خیلی می ترسم

+   پریای خط خطی ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۸
    پيام هاي ديگران  
 

دلم یهو گرفت...

.jpg

دیروز یکی از دوستام تلفنی بهم قول یک سری کتاب داد

روی یک DVD

کتاب هایی که دوست داشتم خیلی هاشون رو داشته باشم

کتاب های شعر انگلیسی...

اما

یادم افتاد که نمی تونم تو مترو بخونمشون

دلم یهو گرفت...

+   پریای خط خطی ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۸
    پيام هاي ديگران  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir