قانون جذب!!

با هم وارد واگن شدند

سرم رو لحظه ای بلند کردم و نگاهم روشون لغزید

دو تا دختر هم سن و سال بودن با لباس فرمی که نشون می داد همکارن

یکیشون کنار من نشست و اون یکی رو به روش

مشغول خوندن بودم:

سخت رویی که ندارد هیچ پشت    بهره جویی از درون خویش کشت

- ببخشید خانوم شما متوجه شدید که من وقتی اومد ساک همرام بود یا نه؟

سرم رو بالا آوردم، دختری که کنارم نشسته بود پرسید

- راستش حواسم به دستتون نبود

سرم رو خم کردم و زیر صندلی رو نگاه کردم

دخترک رو به رویی کتابی تو دستش بود و کلی کاغذ رنگی که چیزهایی رو یادداشت می کرد و به هر صفحه می چسبوند...

بدون این که سرش رو بلند کنه گفت:

- شاید تو فروشگاه جا گذاشتی

- نگو تو رو خدا! یعنی باید برگردم این همه راهو!

دخترک نیم نگاهی کرد و چیزی روی برگه یادداشت کرد

و من به خوندم ادامه دادم:

پاک می بازد نباشد مزدجو        آن چنان که پاک می گیرد ز هو

می دهد حق هستی اش بی علتی    می سپارد باز بی علت فتی

- نخیر! نیست که نیست

دخترک همکار با اکراه سرش رو بلند کرد وگفت

یا باید بری فروشگاه پیداش کنی یا این که از بچه ها بگیری آخه من که ندارم بهت بدم خلاصه یه فکری بکن!

دخترک از جا بلند شد:

- باشه پس بر می گردم

- باشه خداحافظ

و سرش رو از کتاب بلند نکرد

خانوم چادری که کنار دختر نشسته بود ازش پرسید

- چه کتابیه؟

دخترک جلد کتاب رو نشون داد

"قانون جذب"

و من چشمم از روی جلد قرمز کتاب سرید روی حلقه ی دخترک

و به خواندنم ادامه دادم:

که فتوت دادن بی علت است          پاکبازی خارج هر ملت است

/ 1 نظر / 18 بازدید