بادکنک ها

اsmab82c.jpg

از دفعات نادریه که رو صندلی های ایستگاه مترو نشستم
مترو برای من و خیلی های دیگه محل حرکته
اما گاهی وقتها دلم می خواد بشینم
روی سکو طبق معمول شلوغه
صدای مردی توجهم رو به خودش جلب می کنه
دو تا مرد میانسال با دو تا نایلون بزرگ به سمتم صندلی ها می آن
می شنین رو چند تا صندلی اون طرف تر
یکیشون یهو داد می زنه:
بادکنک ، بادکنک
او یکی بهش می گه:
چند بار بگم این جا نه!
داخل قطار!
می خوای بگیرنمون!
یه پسر بچه کوچیک پای مامانش رو می گیره
و با دست به بادکنک هایی که به زور تو نایلون چپونده شده اشاره می کنه
- چی می گه مامان؟ نمی تونم بغلت کنم. الان تمام دستت رو می مالی به صورتم همه چیز رو به هم می ریزی
و بدون این که به پسرک نگاه کنه سعی می کنه خودش رو تو آینه مقعر ایستگاه مترو تماشا کنه
صدای مرد دوباره توجهم رو جمع می کنه
- خجالت می کشی؟ از کی؟از اینا؟ خجالت نداره که.... این ها حتی خودشون هم نمی دونن دارن کجا می رن!!
قطار وارد ایستگاه می شه
سریع از صندلی بلند می شم تا تو این جمعیت گم بشم
چرا عجله دارم واسه این یکی شدن؟
بر می گردم و می بینم دستم خورده به دست دختر چادری که بغلم نشسته
و یه چیزی از دستش افتاده
-ببخشید خانوم
- مهم نیست
در حالی که دستپاچه دنبال چیزی روی زمین می گشت
بالا رو نگاه کرد
-شما برید مهم نیست
و من خیره شدم به لکه لاک صورتی تازه ای که روی چادرش افتاده بود
و یاد اون همه بادکنک می افتم تو اون نایلون بزرگ

/ 0 نظر / 18 بازدید