این دفعه سیب رو می خورم...

apple.jpg

ساعت هفت غروبه

خودم رو روی یکی ازصندلی های زرد مترو می اندازم

چشمام رو رو هم می ذارم

تمام کلماتی که از صبح انتخابشون کردم، تایپشون کردم جلوی چشمام رژه می رن

ناگهان چیزسردی روی  زانوم حس می کنم

چشمام رو که باز می کنم دخترکوچولویی سیبش رو روی زانوم گذاشته

و با لبخندی شیطنت آمیز نگاهم می کنه

لبخند بی رمقی می زنم

می دوئه سمت پله ها

دلم هوس بهشت کوچکم رو کرده

آره رو همون ابرا...

چشمام رو رو هم می ذارم

داغ میشن

من سیب رو خوردم؟!؟

دلم سیب می خواد

اما طعم شوری روی لبهام حس می کنم

به خودم می آم و صورتم رو پاک می کنم

من سیب نخوردم

و من از بهشت رانده شدم

تنهای تنها

دلم سیب می خواد و یه بهشت کوچولو

آره رو همون ابرا

این دفعه سیب رو می خورم

شاید با هم از بهشت رانده شدیم...

مترو وارد ایستگاه می شه و من آدامسم رو از کیفم در می آرم

با طعم سیب...

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
bahar

به نظرم وقتی حوا سیب چید خدا خندید و گفت حالا وقتشه. مشکل اینجابود که سیب نخورده رونده شدی.زود بود شاید خداخسته بود.نه؟

پویا

سلام! زبونم بند اومده نمی تونم چیزی بگم! بغض گلوم رو فشار میده! منم سیب می خوام! منم بهشت می خوام! دلم تنگه برای گریه کردن! کجاست مادر کجاست گهواره من همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست همون جایی که شاهزاده قصه همیشه دختر فقیر و می خواست همون شهری که قد خود من بود از این دنیا ولی خیلی بزرگ تر نه ترس سایه بود نه وحشت خواب نه من گم می شدم نه یک کبوتر دلم تنگه برای....

الهام

« سلام قولا من رب رحیم» آیا حجاب محدودیت است ؟( قسمت دوم) تبلیغات جالبی که مصری ها برای حجاب کرده اند [گل]

محمد حیاتی

سلام. شاید خبر داشته باشید ولی گفتنش ضرری ندارد. انتشارات نگاه گفتگویی با اکبر رادی را اخیرا منتشر کرده. بسیار خواندنی است. از هر دری حرف می زند. در ضمن سری هم به بنده بزنید. با داستان آخرین دقایق در کافه داستان منتظرم.

Khatereh

Salam Azizam vaghean ziba bud! mesle hamishe. . . Kash mishod cheshamo bastam too roya beheshto peyda konam..

واقعا قشنگ مینویسی[بغل]